|
|
سال هزار و سیصد و نود |
 |
|
سلام
شد شب عید، سال جدید، جوونه زد درخت بید
سال نو مبارک
سال جدید هم شروع شد ، دو تا شاگرد از روز ششم داشتیم و مهد باز بود ، بچه ها دلشون تنگ شده بود و با آب و تاب تعریف میکردن که کجاها رفتن و چیکارا کردن و باباشون بهشون گفته " پدر سوخته "!!!
بعد بهم میگفتن بابا رو دعوا کن!!! اگه بابارو ببینم ...!!!!
خلاصه سال نو ما هم با دو شاگرد شروع شد ، امیدوارم سال خوبی برای تمام کودکان باشه 
|
|
|
|
پيام هاي ديگران () |
|
| |
|
|
پایان سال |
 |
|
آخر سال 89 هم رسید و وروجکها یکی یکی دارن میرن به سوی تعطیلات . یه مورد جالب که میبینم این چند سال اینه که بچه های مهد کودکی زیاد از تعطیلات عید خوششون نمیاد . فکر میکنم به این دلیله که آموزشها و محیط مهد کودک رو دوست دارن و از بی برنامگی و بی همبازی بودن توی خونه حوصله شون سر میره . بر عکس بچه محصل ها و دانشجو ها که دوست دارن هر روز تعطیل باشه ، چون محیط مدرسه حوصله سر بره براشون .
جشن نوروز رو هم به امید خدا برگزار کردیم و عیدی به بچه ها "قلک " دادیم با دو تا سکۀ 25 تومنی طلایی به عنوان یارانه !! هر کدوم کلی نقشه داشتن که وقتی پولاشون جمع شد باهاش چنین و چنان کنن!!
بعضی بچه ها هم برای مربی ها عیدی آوردن اما از همه یکی از پسرای شش ساله بود که عیدی برای مربیش دو تا رژ لب به اصرار آورده بود !!! پسر بچه ها توی این سن خیلی خوششون میاد خانومها رو با آرایش ببینن ( البته تو همۀ سنین انگار اینجورین !!!) .
خلاصه اینکه خدا رو شکر میکنم که سال 89 هم به خوبی و خوشی سپری میشه و امیدوارم وروجکهام سال 90 خوبی در انتظار داشته باشن .
خدا همۀ وروجکهارو زیر سایۀ پدر مادر ها شون حفظ کنه .
آمین |
|
|
|
پيام هاي ديگران () |
|
| |
|
|
جدی باشید ! |
 |
|
در برخوردم با بچه ها لوس نیستم ، جدی هستم ( بد اخلاق نه هاااا) ولی به اندازۀ خودشون مسائلو سعی میکنم نگاه کنم ، کوچولو ! 
بدم میاد از کسانیکه با بچه ها لوسی حرف میزنن ، تجربه بهم ثابت کرده که بچه ها هم اگه به این رفتار میخندن در واقع به ریش آدم بزرگای خل و چله که میخندن ! 
مثلا فکر کنید یه بچه با زبان شیوا میاد به یه آدم بزرگ میگه " جیش دارم ! " اونوقت اون بر میگرده میگه : " إفا ، نینی دیش داله "!! خیلی زشته ، جدی باشید لطفا آدم بزرگا !  |
|
|
|
پيام هاي ديگران () |
|
| |
|
|
پیشونی نوشت ! |
 |
|
بعضی وقتها توی اتوبوس یا آرایشگاه صدای یه بچه که میشنوم تو دلم میگم وای ی ی اینجا هم بچه ؟!!!!
تا جایی که بتونم سعی میکنم رومو برگردونم و دلم نمیخواد که باهاش سر و کله بزنم . ولی از اونجایی که انگار رو پیشونیم نوشته " این یه خاله مهد کودکیه حرفتو میفهمه !" اون بچه میاد سراغم و شروع میکنه برقراری ارتباط ، اونجاست که خلع سلاح میشم و با هم دوست میشیم!

|
|
|
|
پيام هاي ديگران () |
|
| |
|
|
به نام خدای بزرگ همۀ کوچولو ها |
 |
|
سلام خوبید ؟
منم خوبم ، ممنون !
خوووووب ، فکر کنم بهتره اول یه کمی خودمو معرفی کنم . برای آشنایی یه اسم لازمه که صدام کنید .
اوووووم ، میتونید بهم بگید "خاله" ! این تقریبا یه رسمه تو مهد کودک !
و اما در بارۀ من ! در حال حاضر که خدمت شما هستم 29 ساله هستم ، یه لیسانس غیر مرتبط با کارم دارم . تقریبا تمام عمرمو "در" یا "در کنار" مهد کودک گذروندم ، پس به عبارتی 29 سال سابقۀ کار دارم . ولی به طور رسمی 9 ساله که دارم در این زمینه کار میکنم .
اولش دوست نداشتم این کار به عنوان شغلم باشه ، ولی خوب به خاطر مهارتم تو این کار و دلایل دیگه ای که گفتنش مهم نیست هل داده شدم تو این کار .
شاید خیلی وقتا فکر کنم که این شغل اونی نیست که همیشه دنبالش بودم و لیاقتم بالاتر از اینا بوده یا خیلی وقتا احساس شکست داشته باشم یا احساس خستگی کنم از اینکه دارم این کارو انجام میدم ولی این قضیه هیچوقت باعث نشده کم بذارم تو کارم یا با یه وروجک اخمو برخورد کنم .
اینجا قراره از داستانها م با وروجکها بنویسم و از مسایل مرتبط با کارم . خوشحال میشم نظر دیگران رو هم در مورد این مسایل بدونم .
خوب حالا نوبت شماست که خودتونو به خاله معرفی کنید !
|
|
|
|
پيام هاي ديگران () |
|
| |